عنوان ندارد
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 17:04
داستانمو تموم کردم و خوشحالم هنوزم میخوام روش کار کنم ولی چهارچوبش قوی شده.امروز با جواد و نگار و نگین ویدئو کال رفتیم و به شدت دلم واسشون تنگ شد هممون میخوایم برگردیم اصفهان اینکه شهری که توش درس میخونمو انقد دوست دارم یکم بده چون وقتی اونجام واسه خونه دلم تنگ میشه وقتی خونم واسه اونجا...این ترم می...
دلتنگی
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 17:04
برگشتم اصفهان و غصه ی مامانو دارم که دوباره تنها شده...دلم میخواد یه استارت آپ راه بندازم و مامانو یکی از مهره اصلیش بذارم که دیگه وقت نکنه سرشو بخارونه و کلی حس خوب به خودش پیدا کنه...حس می کنم به دنیا اومدم که مامان مامانم باشم!
اولیش
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 18:23
خب نمیدونم اصلا این وبلاگ خواننده خواهد داشت یا نه من فقط میخوام اینجا تصمیماتو اتفاقات روزمو بنویسم واسه خودم و اینجوری خودمو مجبور کنم که بهشون عمل کنم همین